گاه است که غصه ها در سماور جوش بخورند، از همدیگر بالا میروند و بر سطح آب قل میخورند. میجوشند و دل را میجوشانند، سر میروند و سرریز میشوند. دست کسی نیست.
دهان وقتی به خود می آید که باز شده است.
دل، وقتی که رو شد دستت رو است. روی رو، سفره ی دل را کی جمع میکنی، چیزی درون آن نمانده است.
در بی خودی خودت را لو داده ای، چون چشمه جوشیده ای، چون سماور سر رفته ای.
با این همه، غصه ها هستند. هنوز که هنوز است. همان سر جایشان آماس کرده اند.!!!
(محسن مخملباف)
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 10:39 توسط آرزو
|