کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد
گویی ترا می نگرد
و تو از میان هزاران نقش تهی
گویی مرا می نگری
انسان مه آلود!
ترا در همه ی شب های تنهایی
توی همه ی شیشه ها دیده ام
مادر مرا میترساند:
لولو پشت شیشه هاست!
و من توی شیشه ها ترا میدیم
لولوی سرگردان!
پیش آ
.....
بگذار پنجره را به رویت بگشایم
.....
شیشه ی پنجره شکست و فرو ریخت:
لولوی شیشه ها
شیشه ی عمرش شکسته بود "سهراب"
p.s:میترسم نکنه مادر راست بگه ؟!
نگران شیشه ی عمر لولوی شیشه هام !!!
نکنه پنجره شکسته باشه ؟!
نعنا:صرف خواستن چیزی بدون دانستن چرای اون،آدم را گمراه میکنه....فکر کنم معلومه که شدیدا سردرگمم!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 13:3 توسط آرزو
|