کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد
گویی ترا می نگرد
و تو از میان هزاران نقش تهی
گویی مرا می نگری
انسان مه آلود!
ترا در همه ی شب های تنهایی
توی همه ی شیشه ها دیده ام
مادر مرا میترساند:
لولو پشت شیشه هاست!
و من توی شیشه ها ترا میدیم
لولوی سرگردان!
پیش آ
.....
بگذار پنجره را به رویت بگشایم
.....
شیشه ی پنجره شکست و فرو ریخت:
لولوی شیشه ها
شیشه ی عمرش شکسته بود "سهراب"
p.s:میترسم نکنه مادر راست بگه ؟!
نگران شیشه ی عمر لولوی شیشه هام !!!
نکنه پنجره شکسته باشه ؟!
نعنا:صرف خواستن چیزی بدون دانستن چرای اون،آدم را گمراه میکنه....فکر کنم معلومه که شدیدا سردرگمم!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 13:3 توسط آرزو
|
تا اینجا فقط گذشته
جالب اینجاست که از اینجا به بعد هم فقط میگذره
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 17:28 توسط آرزو
|
می خواهم خانه ای محکم
پر از پنجره بنا کنم
می خواهم خانه ای رو به بخشندگی آفتاب
پر از طلوع بنا کنم
می خواهم آلاچیقی بی سقف
پر از ستاره بنا کنم
.
.
.
.
.
.
.
p.s:فعلا پول ندارم ... بی کارم که هستم ... آلاچیق ،باغچه و خانه باشه برای بعد ...
فعلا یه پنجره می سازم با یه پرده ی نارنجی ...
شاید برای تناسب رنگش یه گلدون گل کاغذی هم گذاشتم کنار پنجره ...
فکر نکنم فرقی کنه که نقاشی باشه یا واقعی (بی پولیه دیگه!!!)
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 21:44 توسط آرزو
|
اگر آرامش
در سرود سکوت است ...
نمی خواهم !
کاش دنیا بنای غارتگران بود !!!
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 15:4 توسط آرزو
|
در ترانه های بی معنی زمزمه وارم
به اعتراف یک حس رسیدم
پروردگارا...
عاجزانه التماس میکنم
نابودم کن
تا: نبینم...نشنوم...نگویم...راه نروم...و
دوست نداشته باشم
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 12:47 توسط آرزو
|