جلوی من راه نرو،شاید نتونم دنبالت بیام
پشت سرم راه نرو،شاید نتونم رهروی خوبی باشم
کنارم بیا و دوستم باش(آلبرت کمیوس)
اگه قراره صد سال عمر کنی من کمتر از این رو میخوام (..... ..... )
اگه قراره زود تر از من بمیری،ببین میخوای دوستی رو با خودت ببری؟ (....... ......)
من به تو تکیه میکنم و تو به من اون وقت همه چیزمون مرتبه (Dave Mattews)
حالا که من این قدر بی نظیرم ... تو برای من چی کار میکنی؟! (آرزو م....)
اعتراف:من همیشه از اعتراف میترسیدم . میترسیدم حرفی که میزنم حرفی نباشه که دوست داشته باشن بشنون . حالا من موندم و کلی گناه که هیچ وقت اعتراف نکردم . مثل دفتر دیکته هام که همیشه از جلوی چشم مامانم قایمشون کردم مثل ترسای بزرگ و کوچیکم مثل ترس اینکه همیشه یه نفر داره تو اتاقم قدم میزنه و مثل این که اون قدیما هیچ وقت عینکم رو به چشمم نزدم تا بهم نگن گربه ننه.وقتی دوستم خود کشی کرد(خودش رو پرت کرد) ترسیدم خودم رو بهش برسونم یه گوشه نشستم و گوشام رو گرفتم که صدای جیغ رو نشنوم وقتی همه جا پر از خون بود ترسیدم جلوتر برم تا چشماش رو ببینم ...از همه وحشتناک تر اینه که به اصولی که بهش معتقد بودم پشت کردم و درگیر شدم و خودم موندم که حالا راست راستی درستش همینه یا فقط یه بازیه که خیلی شیرینه . وقتی خواستمم که بگم، بازم ترسیدم،ترسیدم نکنه حسم اون طور که باید و شاید ناب نباشه .
حالا اسقف بزرگ من ... من ... بخشودنی هستم ؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 19:35 توسط آرزو
|
دفتر ایام بر هم میخورد از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن
پشه با شب زنده داری خون مردم میخورد زینهار از زاهد شب زنده دار اندیشه کن
نمیدونم نویسنده کی میتونه باشه ؟!
ممکن هم هست که گرته برداری ناشیانه ازش شده باشه ... چون یه لحظه ی گذرا شنیدمش
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 19:54 توسط آرزو
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 16:2 توسط آرزو
|
من در تراکم تفکر
احاطه ام
و خوب میدانی
تفکر،حالت غریب فاصله است
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 15:24 توسط آرزو
|
خواستم آرزو های کوچک تو را نشاء کنم
یعنی رستن در میان انبوه سرما
یعنی پیشکش نداشته هایم
اما تو ...
بر نداشته هایم تکیه کن !!!
درد و دل: از وقتی روزگار به جبر چشمهام رو بینا و گوش هام رو شنوا کرد و وقتی فهمیدم که لذت بردن از نادانی،چه بهای گزافی دارد .... برای همه چی خیلی دیر شده بود حتی پشیمونی از نفس کشیدن ...
روزگاری بود... به این باور رسیده بودم که خوشبختی و سعادت تو مشتمه ولی میفهمم این من بودم که غرق بودم ... غرق همون نادانی .... روزگاری است که خواستم هیچ چیز رو باور نکنم تا کمتر به شعورم توهین بشه اما بازم نشد خواستم معتقد باشم که باور کردن بعضی چیزها زندگی ام رو استعمار میکنه ....
اما منم مستعمره ی باورهام شدم و ثابت کردم که هنوز نادانم
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 18:17 توسط آرزو
|
ویران میکنند ...
خواستم اراده ای کوچک باشم برای ساختن
تناقضم را تکرار کردند
و برایم دیکته شد که :
"محکومم به این جدایی"
پینوشت: از خونه دورم خیلی دور ... اینجا رو هم بلد نیستم ... کافی نت هم تو دسترسم نیست ... کامپیوتری که الان باهاش کانکت شدم آخر داغونه ... وضعیت الانم از صد سال تنهایی بدتره ؟!
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 13:49 توسط آرزو
|
اگر حوصله ای برای شنیدن مانده باشد ؛
آخرین حرفم .....
همان ، حرف اول است .
این است ... صداقت رفتارم ؟!
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 18:4 توسط آرزو
|