تبليغاتX
content="text/html; charset=utf-8"> " href="rss.aspx" /> صدای فاصله ها

صدای فاصله ها

تا وقتی بچه بودم و مامانم کار میکرد و مجبور بود منو بزاره مهد کودک هرروز چشمام اشکی بود از ترس این که میخوام برم اون جا و هیچ دوستی ندارم چون همه از من بزرگ تر بودند . آروم بودم یه گوشه میشستم و نقاشی میکشیدم یا شعر مورد علاقه ام رو میخوندم (عروسک قشنگ من قرمز پوشیده/تو رختخواب مخمل آبی خوابیده...)
اون موقع ها نمیفهمیدم چی میشد که یدفعه بین زمین و آسمون دست و پا میزدم و عربده که "موهام ... موهام کنده شد " یه پسری بود اسمش رو نمیدونم فکر میکنم ساسان بود چون من از این اسم متنفرم با شنیدنش پشتم میلرزه منو از موهای دم موشی ام بلند میکرد میخواست نشون بده خیلی زور داره بعد که مربی مون از جیغ من میومد میگفت این دختره مدادمون رو دزدیده منم ادبش کردم!!!. بعد از اون همه روزی که رفتم توی مهد نفهمیدم کدوم مداد مال اون بود و دست من بود و براش هرروز مجازات میشدم . وقتی برای بابام میگفتم میگفت : شجاع باش،زد !!! .. تو هم بزنش؟!.....  مداد استدلر داشتم که عکس سوسمار روش داشت یه سوسمار وحشتناک ... بابام همیشه برام این داستان تکراری رو تعریف میکرد که : این سوسمار با این دهن گنده اش خیلی زود عصبانی میشه ... اگه هر کدوم از مدادات رو گم کنی میاد یکی از انگشتات رو میخوره ... یه لحظه فکر گذارا کنین چه ترسی داشتم من از بچگی....  یکی از صبح شدن و مهدکودک رفتن !! یکی هم از خورده شدن انگشتام!!!! حالا اینا به کنار که بابام میگفت هرکی شیطونی کنه باید دستش با دریل سوراخ شه؟! یه پسرخاله دارم که وقتی بچه بود از کیلومتری بابام مثل جوجه ماشینی میشد و فقط کافی بود بابام به دستش دست بزنه چنان گریه ای میکرد که نگو ... حتما فکر میکرد نوبت به دستش رسیده که سوراخ شه ... (باز زدم به جاده خاکی .......) کلی توی اون دوران به بهانه های مختلف از مهد رفتن فرار میکردم با این که نمیتونستم دوری مامانم رو تحمل کنم ولی شب میرفتم خونه ی مامان بزرگم اینا میخوابیدم که یادشون بره منو بزارن مهد ولی خب دست روزگار هیچ وقت با من یار نبود اونا از بابا و مامان خودم وقت شناس تر بودن !!!
باری همین جور گذشت تا بعد از یه فاجعه ی تاریخی من دیگه مهد نرفتم ... دنیام عوض شد پر از خوشحالی شد ... مدادام صددرصد تو خونه گم نمیشد و اگرم گم میشد ترسی نداشتم چون پیدا میشد سوسمار هم به خاطره ها پیوست دیگه به خوابم نمیومد که انگشتام رو بخوره ؟! .......................
حالا بعد از این سالها که به این جا رسیدم یه روز یکی از دوستای قدیمم میاد (البته چند سالی از من بزرگتر )
و بهم پیشنهاد میده چند روزی جاش برم توی یه مهد کودک درس بدم . تا به مراسم فوت پدرش برسه (روحش شاد...) روز اول پر از ترس بودم .... ولی بعد از یه ساعت که کلی بچه از سر و کولم بالا میرفتن و خاله عروسک صدام میکردن ترسم از مهد کودک ریخت توی اون دوهفته اون جا شد دنیای جدیدم پر از بازی و شعر و عمو امیر و خاله آفتاب قصه گو ... دیگه این که درگیری های جدیدم یادم رفت با دنیای بچه ها قاطی شدم و حیف دوستم زود برگشت .... فردا که شنبه بشه از صبح زودش من بیدارم برای ندیدن بچه هایی که این دوهفته دنیام رو شاد کردن دلم تنگ میشه ... یکیشون ازم خواسته زود ازدواج نکنم تا بزرگ شه و دکتر شه و ..............!!!! چون حساسیت شدید فصلی دارم دائم توی بهار عطسه میکنم جالب اینجا بود که وقتی پشت سر هم عطسه میکردم و مابینش براشون از منقار پرنده ها میگفتم امین کوچولو (باهوش ترینشون..) بهم گفت: خاله عروسک ... چرا هرموقع میگی منقار ،عطسه میکنی ؟؟؟ نکنه دماغ تو منقارته ؟! .... (نمیدونستم این سوالش چه جوابی میتونه داشته باشه ...) یکیشون رو مطمئنم یه نقاش بزرگ میشه ... چون از همین الان یه استاد نقاشیه ... خلاصه این که تازه دارم میفهمم هرچی که من دوست دارم و بهش دل میبندم زود تموم میشه ...
مثل گیتارم ... مثل دوچرخه ... مثل مهد کودک .... و مثل ...

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 18:32 توسط آرزو |


سوزنبان گفت : اینها هیچ چیزی را دنبال نمیکنند . اینها یا توی قطار خوابیده اند ، یا اگر خوابشان نبرده باشد ،
خمیازه میکشند . فقط بچه ها هستند که دماغ خود را به شیشه میچسبانند و تماشا میکنند ...
شازده کوچولو گفت : " فقط بچه ها میدانند دنبال چه چیزی هستند . آنها عمرشان را پای یک عروسک پارچه ای میریزند و عروسک آنقدر برایشان مهم میشود که اگر کسی آن را از آنها بگیرد ، گریه شان میگیرد . ))
سوزنبان گفت : " خوش به حال بچه ها ...!!"
 
" شازده کوچولو "

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 1:20 توسط آرزو |


این روزها سر هر برزنی

فراموشی گدایی میکنم

دریغ از یافتن ارزنی!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 22:15 توسط آرزو |


در گذر از آستانه ی این فصل ، به خیالم پریدی ...

کاش کابوسم میشدی

بی انصاف ، درگیرم کردی !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 2:15 توسط آرزو |


تنهایی ها یم را در این قفس خود ساخته قسمت میکنم

همواره به اصالت دیرینه ام وفا دارم

گوش هایم را بسته ام

به چشمانم دروغ میگویم

نباید باور کنند ... ..

مرگ شب پره ها را به تمسخر میگیرم

لحظه ها را برای هلاکت ماهی کوچکم میشمارم
 
پاسخ هایت را باور نمیکنم

بی شک،سوال هایت را به استهزاء میگیرم

نمی توانی انسانم بخوانی!!!

من دستی میان پاییزم
.....................................................
چرا بهانه هایم کم می آیند ؟!
چرا همیشه من کم می آرم ؟!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 17:46 توسط آرزو |


پژواکت دنیا را پر کرده
کجایی ؟!
از چشمانم دور مانده ای

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 17:27 توسط آرزو |


تو در آن سوی نگاهم نشسته ای
تو جنون مرا دیده ای
وقتی نفس کم می آورم
به یاد ذره ی سیاه معصیتم می افتم
به یاد حیات پاره پاره ام می افتم
به یاد تقدیر شوم تعهدهایم می افتم
به یاد خانه ی بی سقف و دریچه ام می افتم
به یاد خو گرفتنم به انجماد می افتم
به یاد عریانی واژه هایم می افتم
کاش این نفس همیشه کم بیاید !!!


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 1:33 توسط آرزو |


میخواستیم در نقطه ی شلوغ به هم برسیم .....
غافل از این که ...
شلوغی،مانع رسیدنمان میشود ؟!

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 19:52 توسط آرزو |


دین،آفت باور است

جنون،فریاد درون است

خدا،پاسخ برهان است

دوست،انکار تنهایی است

مرد،حکم قدرت است

زن،نشان زجر است

قانون،توجیه زور است

مرگ،انکار زندگی است

عشق،تجربه ی تناقض دنیا است

شرم،حس گناه است

حجاب،باور بیهوده ی نجابت است

آزادی،تعریف لوس دموکراسی است

سکوت،آیه ی معنا دار شدن است

لالایی مادران،درک زاییده شدن محبت در میان جبر است

تنفس،تمرین زندگی است

 

پینوشت: این هوا وقتی ابری ، طوفانی، سرد،بارونی و خیس میشه.... افتضاح میشه .... اصلا هوای بارونی چندش برانگیزه ..... آفتابی قشنگ تره !؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 19:43 توسط آرزو |


اینه !!! داریم میریم توی دوم عید و حتما بعدش سوم میاد . توی یکی از این دو روز بابابزرگ من رفت (مرد...) توی شادی آدما رفت ...وسط پایکوبیه هر ساله ی ما رفت ... تا اون جای که من یادم میاد با شروع عید خانواده مون پر میشد از آهنگ و رقص و خنده ... توی سیزده روز از عید سه چهار روزش با بابابزرگ سپری میشد ...نوه ها میرقصیدن ، بابا بزرگ ماچشون میکرد و بهشون پول میداد (الهی،چه بابابزرگ خوبی بود ؟!) با این که خیلی بچه بودم اما هیچ وقت یادم نمیره که بابابزرگم گاهی اوقات مست مست بود .... توی عالم خودش بود ... اما جدا نمونه بود .... الان اگه بود من پشت سر خلوصش و دل پاکش نماز میخوندم (کاری که جدا یادم رفته) خانواده ی ما خانواده ی کوچیکیه اما روزی که بابابزرگم رفت (همین دوم یا سوم عید ) توی کل پاسداران همهمه بود (حالا اغراق نباشه ...... توی خیابون خودشون که همهمه بود ...). نمیدونم این همه آدم از کجا بابابزرگم رو میشناختن ... یه بار قبلا گفته بودم ... بابابزرگم سیگار کشیدنش قانون خودش رو داشت همیشه دو سوم از اون رو میکشید و بقیه رو روشن میذاشت توی جا سیگاری .... از همون بچگی فهمیدم من عاشق سیگارم والبته یه بار بابام مچم رو گرفت و جاتون خالی چه بلایی سرم آورد !!!!! (از بعد از اون بلا بود که ترسم از تاریکی نریخت که نریخت) حتما بابام فکر میکرد بزرگ شم یه عملی میشم (البته بعد از بابابزرگ این عادت تقریبا به فنا رفت!!!!) حالا طبق رسم این همه سال بازم دوم عید خانواده دور هم جمع میشن ،میزنن و میرقصن .... البته گویا امسال تغییراتی هم قراره که اعمال بشه ... مثلا تا نهم با همیم ... هیچ وقت نفهمیدم توی سالگرد بابابزرگ چرا حتی بچه هاش و مامان بزرگم .... گریه نمیکنن و هر سال میرقصن و شادن ؟! البته بابابزرگ از مراسم گریه و زاری بیزار بود و همیشه از این جور جاها در فرار بود .....

اینم بگم به گمونم جالبه ...... بابا بزرگم صبح ها از خواب که پا میشد تا دست و صورت میشست و ریشهاش رو تمیز میگرد (من عاشق این کارش بودم ... اسوه ی نظافت ؟!) و یه چند تایی سیگار میزد بالا .... میشد ۱۱ اون موقع دو رکعت نماز میخوند (اشتباه نکن .... نه همیشه!!) ... مامانم میگه هیچ وقت نفهمید که نیت باباش چی بوده (اون میشد دعای تا آخر شبش)

چند سال پیش توی همین جمع های خانوادگی بود که من با ذوق تموم داشتم اینترنشنال بودنم رو نشون میدادم و آهنگ والس اسپانیش رو میزدم ... مامان بزرگم اون وسط پاشد و باباکرم رقصید

خلاصه ما به روی بزرگ تریش نیاوردیم و بعد از والس باباکرم زدیم .... اعتراض از جانب مامان بزرگ بلد شد که همون بابا کرم خوب بود .... برای ما بزن، به خارجی ها چی کار داری ...(البته موارد مشابه زیاده)


از حسرت صورتمان به چین نشسته !!!

از خستگی روزانه عضلاتمان به فرسایش رسیده !!!

ما چه میکنیم با این وقت اضافه؟! (فرصت ولی بهتره)

حرف اضافه:توی این مدت که نیستم ،فکر نکنم بشه به وبلاگ کسی سر بزنم .... از همین جا میگم .... وقتی رسیدم حتما تلافی میکنم ......

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 19:47 توسط آرزو |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386



پیوندها

این نه اون
567
IT for every one
زمانه ی ما
قندک میرزای آفتابگردان
نگاه بی حجاب
برگ درخت احساس
دانه
حرف های نه چندان مهم
شاخ سفید
آواز باران شنیدنیست،گوش کن!!!
شیدرخ
اینجا جهنمه...برو میخوام تنها باشم!
من کیستم؟ ما کیستیم؟
خسی در میقات
فرازمند
هرچه بخوای