|
تا وقتی بچه بودم و مامانم کار میکرد و مجبور بود منو بزاره مهد کودک هرروز چشمام اشکی بود از ترس این که میخوام برم اون جا و هیچ دوستی ندارم چون همه از من بزرگ تر بودند . آروم بودم یه گوشه میشستم و نقاشی میکشیدم یا شعر مورد علاقه ام رو میخوندم (عروسک قشنگ من قرمز پوشیده/تو رختخواب مخمل آبی خوابیده...) + نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 18:32 توسط آرزو |
سوزنبان گفت : اینها هیچ چیزی را دنبال نمیکنند . اینها یا توی قطار خوابیده اند ، یا اگر خوابشان نبرده باشد ، + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 1:20 توسط آرزو |
این روزها سر هر برزنی + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 22:15 توسط آرزو |
در گذر از آستانه ی این فصل ، به خیالم پریدی ... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 2:15 توسط آرزو |
تنهایی ها یم را در این قفس خود ساخته قسمت میکنم + نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 17:46 توسط آرزو |
پژواکت دنیا را پر کرده + نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 17:27 توسط آرزو |
تو در آن سوی نگاهم نشسته ای + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 1:33 توسط آرزو |
میخواستیم در نقطه ی شلوغ به هم برسیم ..... + نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 19:52 توسط آرزو |
دین،آفت باور است
جنون،فریاد درون است خدا،پاسخ برهان است دوست،انکار تنهایی است مرد،حکم قدرت است زن،نشان زجر است قانون،توجیه زور است مرگ،انکار زندگی است عشق،تجربه ی تناقض دنیا است شرم،حس گناه است حجاب،باور بیهوده ی نجابت است آزادی،تعریف لوس دموکراسی است سکوت،آیه ی معنا دار شدن است لالایی مادران،درک زاییده شدن محبت در میان جبر است تنفس،تمرین زندگی است پینوشت: این هوا وقتی ابری ، طوفانی، سرد،بارونی و خیس میشه.... افتضاح میشه .... اصلا هوای بارونی چندش برانگیزه ..... آفتابی قشنگ تره !؟ + نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 19:43 توسط آرزو |
اینه !!! داریم میریم توی دوم عید و حتما بعدش سوم میاد . توی یکی از این دو روز بابابزرگ من رفت (مرد...) توی شادی آدما رفت ...وسط پایکوبیه هر ساله ی ما رفت ... تا اون جای که من یادم میاد با شروع عید خانواده مون پر میشد از آهنگ و رقص و خنده ... توی سیزده روز از عید سه چهار روزش با بابابزرگ سپری میشد ...نوه ها میرقصیدن ، بابا بزرگ ماچشون میکرد و بهشون پول میداد (الهی،چه بابابزرگ خوبی بود ؟!) با این که خیلی بچه بودم اما هیچ وقت یادم نمیره که بابابزرگم گاهی اوقات مست مست بود .... توی عالم خودش بود ... اما جدا نمونه بود .... الان اگه بود من پشت سر خلوصش و دل پاکش نماز میخوندم (کاری که جدا یادم رفته) خانواده ی ما خانواده ی کوچیکیه اما روزی که بابابزرگم رفت (همین دوم یا سوم عید ) توی کل پاسداران همهمه بود (حالا اغراق نباشه ...... توی خیابون خودشون که همهمه بود ...). نمیدونم این همه آدم از کجا بابابزرگم رو میشناختن ... یه بار قبلا گفته بودم ... بابابزرگم سیگار کشیدنش قانون خودش رو داشت همیشه دو سوم از اون رو میکشید و بقیه رو روشن میذاشت توی جا سیگاری .... از همون بچگی فهمیدم من عاشق سیگارم والبته یه بار بابام مچم رو گرفت و جاتون خالی چه بلایی سرم آورد !!!!! (از بعد از اون بلا بود که ترسم از تاریکی نریخت که نریخت) حتما بابام فکر میکرد بزرگ شم یه عملی میشم (البته بعد از بابابزرگ این عادت تقریبا به فنا رفت!!!!) حالا طبق رسم این همه سال بازم دوم عید خانواده دور هم جمع میشن ،میزنن و میرقصن .... البته گویا امسال تغییراتی هم قراره که اعمال بشه ... مثلا تا نهم با همیم ... هیچ وقت نفهمیدم توی سالگرد بابابزرگ چرا حتی بچه هاش و مامان بزرگم .... گریه نمیکنن و هر سال میرقصن و شادن ؟! البته بابابزرگ از مراسم گریه و زاری بیزار بود و همیشه از این جور جاها در فرار بود .....
اینم بگم به گمونم جالبه ...... بابا بزرگم صبح ها از خواب که پا میشد تا دست و صورت میشست و ریشهاش رو تمیز میگرد (من عاشق این کارش بودم ... اسوه ی نظافت ؟!) و یه چند تایی سیگار میزد بالا .... میشد ۱۱ اون موقع دو رکعت نماز میخوند (اشتباه نکن .... نه همیشه!!) ... مامانم میگه هیچ وقت نفهمید که نیت باباش چی بوده (اون میشد دعای تا آخر شبش) چند سال پیش توی همین جمع های خانوادگی بود که من با ذوق تموم داشتم اینترنشنال بودنم رو نشون میدادم و آهنگ والس اسپانیش رو میزدم ... مامان بزرگم اون وسط پاشد و باباکرم رقصید خلاصه ما به روی بزرگ تریش نیاوردیم و بعد از والس باباکرم زدیم .... اعتراض از جانب مامان بزرگ بلد شد که همون بابا کرم خوب بود .... برای ما بزن، به خارجی ها چی کار داری ...(البته موارد مشابه زیاده)
از حسرت صورتمان به چین نشسته !!! از خستگی روزانه عضلاتمان به فرسایش رسیده !!! ما چه میکنیم با این وقت اضافه؟! (فرصت ولی بهتره) حرف اضافه:توی این مدت که نیستم ،فکر نکنم بشه به وبلاگ کسی سر بزنم .... از همین جا میگم .... وقتی رسیدم حتما تلافی میکنم ...... + نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 19:47 توسط آرزو |
|