|
می خواهم در سفر جا بمانم بزرگ شوم زیبا شوم آدم شوم بهتر شوم خسته ام ... از اسطوره ها ، ارسطو ها تکرار خلقت تیغ ایمان حرمت عدالت شعر بی رعایت خلاصه شدن و ... تعریف بیهوده ی گرما من از نطفه ی کوچک آغاز هم خسته ام توضیح: من به بازگشت روح معتقدم .... (تکرار خلقت)... اسم این شعر نیست ؟! یه درد و دل ساده است ... جدا معلومه خسته ام !!!! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 3:50 توسط آرزو |
حاشا کن!!!
اشکهایم بر شانه ات را ... حاشا کن!!! وجود وحشی آرامم را ... حاشا کن!!! پایکوبی ام در پشت میله ها را ... حاشا کن!!! تفکر مسمومم در این هوا را... حاشا کن!!! از هم پاشیدنم را ... انکار نکن!!!... محو عظمت پوشش شب شدنم را... به جنگ بی فاتح رسیدنم را ... وادار به کلمه شدنم را ... حرف اول : اوضاع غریبیه ... میخواد بوی عید بده ... اما برای من یه نفر هر روز داره کم رنگ تر میشه ..... امیدوارم فقط خفه ام نکنه ..... حرف دوم : سال خوبی داشته باشید .... شاد و اون جوری که لایقتونه .... اگه لایق باشم هیچ کدومتون رو سر سفره ی هفت سین فراموش نمیکنم ..... اگه یه سردرگم دعاش تاثیر گذاره ؟! برای همتون دعا میکنم ... اما به نحو خودم ... با بقیه مسلما فرق داره ... + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 1:47 توسط آرزو |
شب پر است از چراغ های نورانی
حقارتمان را پنهان میکنیم در این بن بست کلمه به دام افتاده ایم به روی خود نمی آوریم این خاک مرده است نشاء جوان در این خاک میسوزد اینجا طعم دهان به تلخی مینشیند اینجا آسمان بی دریغ میبارد میبارد ، بر سر بی چتران میبارد اینجا آفتاب هم میبارد در پستوی چشمان بی نقاب میبارد ما از لحن خویشتن به زایش میرسیم ما هر روز دچار معصیتیم ؟! تجربه : یه دوستی داشتم که میگفت : یا عاشق باش یا زندگی کن .....ولی نه عاشق بود نه زندگی کرد ..... خودکشی کرد !!! توجیه: هر وقت در خونمون حلوا میارن ... یه کم به سرم میزنه ... یه چیزایی یادم میاد که باید خیلی وقت پیش فراموش میکردم .... امروز انگار خودم نیستم.... حرف زیادی : اگه کلماتم مبهم بود ، عذرم رو بپذیرید ......... خسته ام ... خسته !!! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 18:44 توسط آرزو |
مسئولیت سنگین تر از آن بود که شانه هایم خم نشود
ضعیف تر از آن بودم که تاب بیاورم ای رانده شدگان ، این جنون است ؟ یا فقط باور من سیب خورده است ؟ پس ، در پس لیوان های ممتد مستی ... سکوت اختیار میکنم !! + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 13:17 توسط آرزو |
دنیات رو ، کم رنگ بکش ... خط های پررنگ رو بذار برای آسمون ... خودت رو ، مات بکش ...
فکرت رو ، سیاه بکش ... قلب رو ، چروک بکش ... چشمات رو ، بزرگ بکش (تو باید یاد بگیری خوب ببینی ) دستات رو ، پهن بکش ... پاهات رو بی انگشت بکش ... بکش تا ببینی اگه نباشن چقدر زشتن ... لب هات رو ، بسته بکش ... (تو باید یاد بگیری تو کلاس من حرف نزنی)... ستاره ، اونو نکش ... ماه ، پشت نقاشی بکش ... اون توی خسوفه ... جعبه ی جواهر ، اونو نکش ... برای دل بیچاره ها نکش بذار ساده تر باشه ... شکر ، اونم نکش ... بذار این دنیای کمرنگ رو بی شکر ببینی (شاید زیباتر بود) خدا ، اونم نکش ... خدا تو نقاشی های ما بدبختا نیست ... دریا ، اونو کنار یه جزیره با یه درخت بکش ... آب شیرین ، اونو نکش ... آب حیات رو بکش ... استاد ، استاد رو نکش ... من میدونم تو استاد رو خیلی دوست داری !!! استاد پیر شده .... استاد جلوی چشمای تو یه بارسیاهی چشماش ، سفید شد ... تو تنها مونسش بودی ... ازش هیچی نکش ... اگه استاد نباشه ، تو نقاشی رو ببینی به گریه میوفتی ... استادم دلش برای تو کوچولوی همدم تنگ میشه چشمات رو ، دیگه سبز و عسلی نکش ... اونا رو سیاه بکش ... با سبزی که نمیشه سیاهی دید ... قبول داری ؟؟ ... به حرفام گوش میدی ؟؟ نکنه داری برای استاد گریه میکنی ؟! گفتم !!! مگه نگفتم استاد تو کوچولو رو خیلی دوست داره ؟؟؟ پس برای کودک کوزه شکسته ی کتاب پروینشم که شده ، برای استادت گریه نکن ... کلاغ و مرغ دریایی ... نکش ... جغد ، اونو بکش ... بکش، تا ببینی این کلاس بی ریای ما هم به شومی رفت پینوشت: اگه کسی متوجه منظورم نشد ... قصور از من نیست .. من متولد این کلاسم ... + نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 18:25 توسط آرزو |
من با دستی از جنس استخوان و پوست
با روحی از جنس خدا !!! با باوری از جنس ایمان؟! با نیازی به وسعت زمین با زخمی به عمق زندگی سرود بی وزن این حیاتم که در میان غربت انسانیم میان لحظه اثیرم من به درد معنا دچارم ........ پینوشت: .............................( خواستیم داشته باشیم ....... ولی بی خیال .... پینوشت نداریم ...) + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 21:21 توسط آرزو |
دوستان تو دیپارتمانمون پرسیدن صیغه ی نون با چیپس چیه گفتم اگه برای همه سوال شده یه دفعه بگم ...
بچه بودم .. نمیدونم چند سالم بود دقیقا .. اما بی نهایت تخس (نیاین بگین دیکته اش غلطه ... جدا نمیدونم ...)بودم ... خانواده ماهی خریده بودن و مامان ما هم در اوایل جوانی و بیست سالگی بود و کلی ذوق برای نشون دادن سلیقه و اینترنشنال بودنش ... نمیدونم غذای کجایی بود .. نمیدونم ماهیه اصلا چه مدلی بود ... شیر ماهی بود ... ماهی تن بود ... نمیدونم .. خلاصه مامانمون یه غذایی درست کرد که بوش حاله آدم رو بهم میزد ... منم از صبح رفته بودم توی حیاط با پدرام پسر همسایه مون دوچرخه بازی میکردم و کلی گشنه بودم ... وقتی اومدم خونه نهار حاضر و بود و بابا هم اومده بود ... وقتی بابا خونه بود یعنی خانواده باید نهار میخوردن ... وقتی شب بابا خونه بود یعنی خانواده باید شام میخوردن ... صبحونه هم به همین روال .... اومدم و نشستم که نهار بخورم تا بوش به دماغم خورد ...از سر میز پاشودم و پاهامو کوبیدم زمین که من ماهی دوست ندارم از اینم حالم به هم میخوره .. .. بابام گفت : سرتق خانم ، بشین بخور !!!( من کشته ی این جذبه ام ) ولی من نشستم ... گفتم : خودت بخور اگه دوست داری !!! مامانم گفت : چی کارش داری غذاش تو آشپزخونه است براش بیار ... منم خوشحال از این مامان پایه .. مثل یه دختر خوب نشستم ... نشستم تا غذای من بیاد !!! نمیدونم کی غذام اومد ولی کلی شکه بودم ... بابام برام یه کاسه آب با یه بشقاب اورده بود... توی بشقاب یه آجر داغ بود !!!! گفت : حالا کم کم بهش آب بزن تا نرم شه .. دیگه یادم نمیاد ماهی رو خوردم یا نه .. اما شدیدا آرزو دارم نخورده باشم ... برای اثبات شخصیتم عرض میکنم !!!! (من کشته ی این تفاهمم!!!) بعد از اون ... یعنی خیلی بعد از اون ... توی مدرسه که بودیم .. برای کلاس کنکور و این حرفا که میموندیم .. مدرسه بهمون اجازه نمیداد از بیرون غذا بخریم ... ساندویچ های اون جا هم که اینگار توش مو شونه میکردن .... این شد که با دوستان به نتیجه اخلاقی رسیدیم و قرار گذاشتیم هر روز صبح یکی از نانوایی بالای مدرسه نون لواش بخره .... با چیپس و پفک و پفیلا و هرچی که فکرش و بکنی ... میخوردیم و میخندیدم به مدیر مدرسه که نتونسته مارو مجبور کنه ساندویچ بخوریم ... اینارو گفتم تا بگم..... الان اگه کوفتم جلوم باشه میخورم ....(چیپس با نون که غذای شاهانه ایه!!!) + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 19:37 توسط آرزو |
تا حالا به یه چیز فکر کردی ؟اگه خانمی مختاری که فکر کنی ...اگر نه که فکر نکن مشکل مال تو نیست .. ما خانم ها نمیفهمم چرا باید این قدر مشکلات داشته باشیم؟نه یه کم دقت کردی ؟بیخودی شکر نکن بدبخت، در حقت ظلم شده ... ما جز لباسای رنگی ... ما جز محدودیت چی داریم ؟؟ هان ؟؟ حالا باورت نمیشه گوش کن تا شاید باورت بشه ......
امروز چهارشنبه بود ... خب معلومه فردا پنج شنبه است و تعطیل و اربعین !!! حالا همه تو این قزوین ...شهر مرده ها ... هوس مامان و بابا جونشون زده به کلشون !!اتوبوس تک و توک میاد اونی هم که میاد دوتا آقا میپرن سوار میشن...حالا فراموش میکنیم چه بلایی سر پاهامون اومد که مثل بزرگراه از روش رد شدند!همون دوتا جزقله برای ۴۰ نفر جا میگیرن و کو تا اتوبوس بعدی...از ساعت ۳ تو ترمینال بودیم ...(فقط یه گذرا فکرش رو بکن ! )اون وقت دوتا آقا میان (البته ما به چشم خواهری ... اونا هم برادری ) میگن:غصه نخورین!ما الان به نعمت زنگ زدیم گفته ۱۰ دقیقه دیگه اینجاست ... تا ما هم سوار نشیم کسی رو سوار نمیکنه ....(نعمت:کمک راننده ی scania)... چهارتا بدبخت منتظر آقا نعمتند که بیاد ....حالا آقا نعمت کو؟؟؟ رفته گل بچینه !!!هر موقع بهش زنگ زدیم گفت ده دقیقه دیگه ترمینالم (اینجای آدم دروغ گو!!)حالا ساعت ۳ کجا؟؟و ساعت ۸ کجا؟!از قدیم گفته بودن :lady's first . ما هرچه داد زدیم mr،جناب،افندی،موسیو ... به گوش آقایون نرفت که نرفت !!!حالا بدبختی این نیست که سوار نمیتونستیم بشیم .. اونش به درک !! مهم اینجا بود که مجبور بودیم دنبال پل بگردیم که شب زیرش بخوابیم ... اولا که هتل به خانم نمیدن !!!!!!! دوما اگرم بدن کلی دردسر داره که تا اونا رو رفع کنی صبح شده!!!(همون که باید از پلیس نامه بگیری و از دانشگاه مجوز و از بابا اجازه !!!) حالا ساعت ۸ تو ترمینال کسی نبود جزما چهار تا بدبخت ...اون دوتا آقا ... ۳۰...۴۰ تا خانم (بدبخت!!) ... چهار ..پنج تا آقا پسر پپه !!!وقتی رسیدم ساعت ۱۰ بود ... یه خانم تنها تو مهرشهر تو این ساعت !!!رفتم سوار تاکسی شدم ...!!!راننده تاکسی یه جوری از تو آینه نگام میکرد که به اصول یا چیزی شبیه این توهین شده (آخه قصور از منه که ماشین نبود بیام؟).. بغلم دوتا آقا نشستن که فین فین میکردن ... و با نگاه آشغال سنگینشون رو nerve من پیاده روی میکردن ... اینم بی خیال ..باکی نیست ...از ماشین پیاده میشم میرم ایستگاه تاکسی بعدی ... شاید ۵ دقیقه اونجا نبودم که سبزی فروشی اون ور خیابون و سوپری با تعجب نگام میکنن !!!سبزی فروش شجاع میشه و برام چشمک میزنه !!!! کاش با همین ناخنام چشماشو در میاوردم که به یه بدبخت دیگه چشمک نزنه .. از آقای سوپر پرسیدم اینجا تاکسی میاد این وقت شب ؟ گفت: اینگار تو این مملکت نبودی ؟ کدوم تاکسی میاد وقتی مشتری اول و آخرش خودتی ؟؟؟برام آژانس گرفت..اومدم ... تو پله ها همسایه مون رو دیدم تا وقتی که از جلوی چشمش دور نشده بودم اونم با تعجب نگام میکرد ... حتما میگفت این تا الان کجا بوده؟؟؟ مامان باباشم که نیستن ...(فکرشو بکن آدم اگه از جنس من باشه چه قدر بدبخته!! )....حالا میرم زیر اون غذا رو روشن میکنم تا از گشنه گی غش نکردم ....بعد میرم یه آبی به دست و صورتم بزنم ... در w.c گیر میکنه و من اونجا میمونم ...(آخه پدر من ، من اگه بلد بودم که به شما نمیگفتم درستش کن اینم نتیجه اش .....) دست من برید ... قفل در شکست ... غذامم سوخت .... پنیر و مربا و کره رو هم بابا خورده .... نه اشتباه نکن .... خدا چیپس با نون رو که نگرفته !!! اینا رو گفتم که بگم اگه سعید و کمیل نبودن ؟؟؟؟ اگه من نمیتونستم در دستشویی رو با شکستن قفل باز کنم ؟؟؟؟ اگه من نمیخواستم راننده اون جوری مثل یه حیوون کثیف نگام کنه ؟؟؟؟ اگه من نمیخواستم اون وقت شب عمله برام بابای کنه و سبزی فروش چشمک نثارم کنه ؟؟؟ باید چی کار میکردم ؟؟؟ یادت نره جواب میدی در نظر داشته باش من از این جنسم!!!! "نه دیگه راحت بگو در حقت ظلم شده آبجی !!!!" پینوشت: نه اون سبزی فروش ... نه اون راننده ... نه اون عمله ... نه جناب همسایه هیچ کدوم اون همه کتاب و اون کیف سنگین و رو دوش من ندیدند !!!!!!!! که این قدر بی شرم بودند !! + نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 2:6 توسط آرزو |
روزهای خوب
روزهای ترانه روزهای گریه روزهای تشویش روزهای همیشه ........................ مرا در مهتاب دفن کنید ! + نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 11:34 توسط آرزو |
پدرم خر و مادرم الاغ نام داشتند و در نتیجه عشق خرکی آنها این موجود حقیر پا به عرصه ی وجود نهاد .
در یک طویله ی تنگ و تاریک که فاقد برق ، شوفاژ ، دکور ، شومینه و یخچال می باشد زندگی میکنم غذا بحد کافی و تقریبا متنوع است . زمستان ها جو و سایر فصول یونجه میل میکنم . بعد از غذا از دسر خبری نیست ولی آب بحد اشباع می خورم و عجب آنکه موقع صرف آب تا برایم سوت نزنند آب به دلم نمیچسبد . شغلم باربری و سیخونک خوردنه و چنین حمالی برایم لذت آور است با وجود آنکه مثل خر کار میکنم ولی صاحبم بمن مزد نمیدهد . دارای دو دست پالون و یک دست افسار میباشم گاهی اوقات صاحبم دست و پای جلوی پیشانی ام را حنا می کشد . ساعت پنج صبح از خواب بیدار میشوم و بعد از صبحانه تا نزدیکی دو بعد از ظهر یک نفس بار میبرم . پس از صرف نهار اگر فرصت باشد یک دهن آواز میخوانم . و مجددا تا ساعت ۸ شب کار میکنم . در میان غذا ها یونجه و از تمام لباس ها به پالون بیش تر علاقه دارم و راجع به خریت خودم عقیده دارم از من خر تر زیاد وجود دارد لذا چون نمیخواهم وارد سیاست شوم اسامی آنها را نمیبرم ....... به اغلب رجال علاقه دارم . راجع به نفت عقیده دارم که نباید ما در این موضوع دخالت کنیم همانند مسائلی چون انرژی اتمی و بمب هسته ای و از سازمان ملل متحد و حقوق بشر نیز اطلاعی ندارم . " راستی خیلی از ماها با این جناب الاغ همدردیم . مزد میگیریم ولی کافی نیست .... خوشیم و میزنیم زیر آواز و حمالی برای هیچی برامون لذت بخشه .... از عالم و آدم سیخونک میخوریم ولی باز تا زانو براشون خم میشیم چون محتاج لطف و خدمت اوناییم ......میدونیم حقوق بشری هم هست ولی لام تا کام ازش حرف نمیزنیم ( البته اگه جزو بعضی از این آقایون دیکتاتور باشیم ) ....... بعضی از ما از ساده ترین حقوق زندگی بی بهره ایم ولی باز هستیم و روی دوپا وایسادیم و شبانه روز شکر میکنیم که تنمون سالمه شکم زن وبچه با باد هوا هم پر میشه خوبه مجبور نیستیم برای دوا درمونشون سگ دو بزنیم !!!!!!! جلوی پیشانی ما رو هم حنا کشیدن اونم چه حنایی ... ناب ناب .... وقتی تقریبا سه ده پیش با وعده وعیدهای بیخودی زندگی عادی مون رو به زیر خط های مختلف کشیدن !!!!! حالا با این وصف ما از نژاد اونیم یا اون از نژاد ما ؟ " + نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 1:6 توسط آرزو |
|