|
درد را به تجربه ی سال ها چشیدیم
آینه را به سکوت لحظه ها دیدیم خود را در قاب خالی زندگی کشیدیم امان از دست روز های دلمرده گی و بیداد از وقتی که ... این آشوب حضور را تکثیر نمیخواهیم سال ها کمرنگند لحظه ها ساکنند و روزهای خوش زندگی در خوابند ... توصیه : هیچ چیز رو باور نکن ... حتی خوشبختی ... حتی عشق ... باور تعصب میاره .... تعصب به احمقانه ترین شکل زانوهاتو به زمین میزنه .... وقتی زمین خوردی ....... به وقیح ترین شکل احساس و زندگی ات رو استعمار میکنه .... + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 23:58 توسط آرزو |
ـــ ای جوون .... با شمام !!! میتونی کمکم کنی ؟
ـــ نه ـــ آخه من که جز کمک چیزی نخواستم !!!! ـــ من گرفتارم ... منتظرم .... خسته ام ... ـــ منم اگه گرفتار نبودم از تو کمک نمیخواستم !!! ـــ حالا چی میخوای ؟؟ ـــ یه چیز روشن ... ـــ معتادی ؟ کبریت میخوای یا فندک ؟؟ اهل دود و دمی معلومه ... ـــ نه ... اهل دود نیستم ... اهل روشنی ام ... تاریک شدم .... یه چیز روشن میخوام ... برای زیباترین رقص حیاتم .. برای حریم پنهانی هزاران گناهم ..... برای قانون شرعم .... که نتونست منو روشن کنه ... ـــ منو مسخره کردی ؟؟؟ زود خودتو روشن کن میخوام برم ... اهل روشنی !!! ـــ مسخره نکردم ... برو عقب ... عقب تر ..... نمیخوام تو به این سیاهی روشن بشی .... نمیخوام لباست بوی دود بگیره ... نمیخوام چشمات از دود قرمز بشه ... برو عقب ... خواهش میکنم برو عقب تر ... ـــ مگه چی میخوای روشن کنی ؟؟؟!!!! ـــ سکوت ... سکوت رو میخوام روشن کنم ... تاریکی رو میخوام تو این شب بی ستاره روشن کنم .... ـــ ................................ ـــ نکنه ؟؟!! .... وایسا .... نه ... فندکم رو بده .... صبر کن روشن نشو ... این عدل نیست ..... این قصاص منصفانه نیست ................صبر کن ........ آخ ........... " بازم اگر کسی متوجه منظورم نشد قصور از من نیست . شاید این فقط برای من معنی بده " + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 11:3 توسط آرزو |
اگر غمت نبود !!! اگر دردت نبود !!! به قطره قطره ی خون در رگانت مومن میشدی ... + نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 1:50 توسط آرزو |
کسی در این دنیا نفهمید
شقایق کوچک نوغان کرم ابریشم درد دوست داشتن داشتند کسی نفهمید درد زندگی شان نقطه ی آغاز بود نه پایان و نه مقصد + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 11:5 توسط آرزو |
حرمت آزادیمان خدشه دار شده
اسطوره ی آزادی شقیقه هایمان را به بازی گرفته انسانیتمان شده : دغدغه آشوب حیرانی گریزمان شده : فراموشی مرگ نیستی پینوشت : نبودن سخته .... توی اینجا نبودن سخته ... وقتی چیزی بهت میدن که میشه نیمه ی دومت ... ندیدنش ، سخته .. خیلی سخت !!! + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 10:29 توسط آرزو |
تیغ نگاهت همیشه آزارم می دهد
شرم داشتی از بودنمان در بارگاه ملکوتیت ؟ حالا از این زمین و مردمش شرم نداری ؟ از خود فروشی گل ها ؟ از لطافت حریر که اکنون وسیله ی هرزه گی است ؟ دهانمان ، زندگی مان با مزه ی خون گس مخلوط شده ، باز هم از راندنمان شرم نداری ؟ من به یقین روزی پرواز میکنم من به یقین روزی مجازات میشوم برای این کفر ، برای این گزافه گویی اما تو ............... در آن بارگاه ملکوت هیچ کس خدایش را مواخذه نمیکند خلقت مفهوم مضحکی است از عقوبت نمیترسم آن جا که محمد ، تو را فریاد میزد من هنوز در بارگاهت بودم آن جا که زرتشت ، تو را می خواند من در بارگاهت بودم من دور افتادم در ترازوی حیاتم وزنه ای نیست نه تاب ماندن دارم نه حوصله ی اسارت پینوشت : چند تا پست نوشتم اما چون خودم قبولشون نداشتم برداشتمشون . مدتی نیستم .... اینجا نیستم .... یه کم سروسامان لازم دارم .... دلم تنگ وبلاگم میشه .... اما مجبورم نباشم . این توضیح رو فقط برای موجه کردن غیبتم ننوشتم . برای این نوشتم که بازم به عقب برمیگردم . اون وقت یادم میاد تو این روز ها چی بهم گذشت . اون وقت یادم میمونه نباید همه چیز رو فراموش کرد . آدمیزاده دیگه ... امیدوارم تو این مدت بودنم کسی رو ناراحت نکرده باشم .... تا بعد ... + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 18:14 توسط آرزو |
در میان عشق آزاد آفریده شدم
و با تقدیرم زاده بی ایمانی گناه من نبود تمسخر مفهوم آزادی نسل من شد ایمانم فراموش شد،نفرت ماند ایمانم در قانون مذهب گم شد بعد از این سالیان دراز میفهمم که صلیب مقصر مرگ عیسی نیست دنیا پر از سایه است اگر روزی مردم،آزاد دفنم کنید + نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 10:19 توسط آرزو |
چشمهایمان ، گوشهایمان ، لب هایمان خسته شدند از ........... ندیدن ، نشنیدن ، نگفتن می خواهند طغیان کنند اما حیف ... دستانمان بسته است . پاهایمان در خاک است . و دلمان ................... در زندان انفرادی تن است . + نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 12:8 توسط آرزو |
جز من اگرت عاشق شیداست،بگو ور میل دلت به جانب ماست،بگو
ور هیچ مرا در دل تو جاست،بگو گر هست بگو،نیست بگو،راست بگو ( مولوی ) + نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 10:46 توسط آرزو
طاووس رنگ به رنگ زندگی دیگر زیبا جلوه نمیکند
سرد شده ایم یخ شده ایم در مرز قندیل بستن به سر میبریم شاید روز گار چاره ای جز این برایمان نیاندیشیده پینوشت ۱ : یه معلم ادبیات میگفت : قدیمیای ..... میگن بچه هایی که زیاد الغوث بکشن نحسی میارن . شاید برای همین الغوث کشیدن هاست که مملکت ما روز به روز نحس تر میشه . ( الغوث : اینجا منظور گریه و زاری بیش از حد ) پینوشت ۲ : توی فیلم دنیای بی نقص کوین کاستنر یه جمله ی قشنگی به اون پسره گفت . اما هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چی بود ...... به گمونم راجع به همین مساله ی الغوث بود . پینوشت ۳ : مامانمون پای سیب پخت . .... اما حیف تهش سوخت ........ اقلا میشه برای اون سیب ازش تشکر کرد چون هنوز اون نسوخته بود . می خوایم یاد بگیریم همیشه همه چیز خوشمزه نیست.... مثل زندگی ... مثل پای سیب ......... + نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 12:1 توسط آرزو |
ـــ ترو خدا یه فال بخر ... ـــ فال ؟ من فال نمیخوام ....
ـــ بخر برای عشقت بخر .... برای اونی که بهش فکر میکنی بخر ...... ـــ من به کسی فکر نمیکنم ... عاشقم نیستم.... دست از سرم بردار برو به یه علاف دیگه بفروش من همین جوری هم دیرم شده ...... برو رد کارت بچه ... ـــ جون مامانت یه دونه بخر ... ـــ آخه پول خرد ندارم . ـــ تو بخر ... من دارم .... ـــ بیا اینو بگیر همش مال خودت من فال نمیخوام ... ـــ من گدا نیستم .. ولی تو مهربونی ... ـــ من ؟؟؟ کی گفته ؟؟؟ ـــ من میگم ... مامانت رو دوست داری .... از خدا بدت میاد ... ـــ چرا اینو میگی ؟؟؟ ـــ چون گفتم ترو خدا فال نخواستی ... گفتم جون مامانت ... اونو با این ۱۰۰۰تومنی که گذاشتی کف دستم خریدی ... ترسیدی این سرمایه ی دوست داشتنی ات از دستت بپره ..... ـــ زیاد حرف میزنی ..... ـــ سالارم همینو میگه ...میگه بیشتر از کپونم حرف میزنم .. ـــ معلم جغرافی منم همینو میگفت . سالار ؟؟ سالار دیگه کیه ؟؟ ـــ همونیه که مارو میندازه اینجا ... میگه مردم اینجا دستشون به دهنشون میرسه .. میگه آدمای اینجا بیش تر از مردم ما به فال احتیاج دارند . تو خجالت نمیکشی ؟؟؟ ـــ همه هر جا به فال احتیاج دارند . برای چی باید خجالت بکشم ؟ ـــ برای این که من کفشم پاره است ... لباسم کمه ... صورتم کثیفه ... بو میدم ... بوی چند هفته حمام نکردن ... بوی پول کثیف ... بوی چرک ... ـــ منم یه روزی کفشم پاره میشه .. ـــ خودت رو به کوچه ی علی چپ نزن !!! آره پاره میشه .. اما اون موقع میدیشون به یه آدم بد بختی مثل من ... آره تو هم بو میدی پول تو هم بو میده اما تو راه میری بوی عطر میدی ... حتی پولتم بوی خوب میده انگار به همشون عطر میزنی ... انگار از همون وقتی که داشتی از بابات میگرفتی شون برای این که یه موقع نفهمی این لعنتی چقدر کثیفه اونم بهش عطر زده ..... میبینی آدمایی مثل ما با شما خیلی فرق دارند ؟؟؟؟ ـــ حالا چرا این قدر عصبانی ؟ چرا اینارو به من میگی ؟؟ مگه من ضامن همه ی اینام .. چرا دل منو خون میکنی ؟ ـــ یه سوال بی ربط ... شما تو خونتون از این تلویزیون بزرگ ها دارید ؟ ـــ از کدوما ؟؟؟ ـــ از اونایی که اون مغازه بزرگه تو ....... داره از اونایی که وقتی موقع ناهار سالار برامون لقمه ی سیب زمینی با نعناع دستپخت زهرا رو میاره دوست داریم موقع خوردن بهش زل بزنیم ... اون وقت شاگرد مغازه با چوب میزنتمون میگه برید گمشید آشغال های بو گندو .... از اونایی که از اون ور خیابون بازم میشه دید .... از اونا دارید ؟؟ ـــ منو نخندون .... نه نداریم .... تو که کل زندگی ات رو گفتی !!!!! ـــ منو نخندون.... اینا حتی یک روز از زندگی ما هم نیست .... برام یه شعر از اونی که بهش میگن سهراب میخونی؟میخوام ببینم حافظ بهتره یا سهراب ؟؟!! ـــ حافظ بهتره .... ـــ اینو که گفتی قبول داری ؟؟؟ ـــ نه من سهراب رو بیش تر دوست دارم ... ـــ اسمت چیه ؟ ـــ هرچی دوست داری صدام کن ... ـــ بهت میگم ماه پیشونی منو یاد اون میندازی . همون که بچه بودم مامانم قصه اش رو برام میگفت . ـــ مامانت ؟؟؟ این زهرا که گفتی مامانت بود ؟ ـــ نه . نپرس...دوست ندارم ازش حرف بزنم . ـــ خونه تون کجاست ؟؟ ـــ خونه ؟؟؟ اون جایی که شما بهش میگی فاز چهار حصار ... توی سیاست میگن حلبی آباد ... ما بهش میگیم خونه .... توی همین برف ... توی همین سرما که ترو کرده توی یه کاپشن گرم صورتی ما کلی از دوستانمون رو از دست دادیم اونایی که شما بهشون میگین بدبخت ... بی خانمان ... کارتن خواب ... دوست و همسایه ی ما هستند .... توی رادیو سالار میگفت شنیده امسال کاهش ۳۰ درصدی فقر اعلام شده .. همش برای مردن اونا بود اونایی که از سرما یخ زدن و مردن .... اونایی که توی کل فاز چهار کسی نبود که یه ملحفه ی اضافه داشته باشه که روی جسدشون بندازه ... ـــ متاسفم ..... ببین من رسیدم .... یه لحظه صبر کن برم از بالا برات لباس بیارم ... مطمئن باش هیچ کدوم سوراخ نیست ... ـــ نه اون وقت اگه من برم .... میشینی با خودت فکر میکنی اینا رو گفت تا منو سر کیسه کنه .. ـــ نه اینو نمیگم ... ـــ اگه با کلاس بودم .. اگه با شخصیت بودم و لباس مناسب داشتم ... میگفتی سرده بیا تو یه چایی داغ تازه دم با هم بخوریم . ولی مهم نیست تو هم با این زندگی ات حریم هایی داری ... مواظب خوشبختی ات باش.... + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 0:31 توسط آرزو |
|