تبليغاتX
content="text/html; charset=utf-8"> " href="rss.aspx" /> صدای فاصله ها

صدای فاصله ها

یک تکه زمین ...

هنوز مسحور توئم

هیچ گاه نور شرم انگیز خورشید

این چنین مرا مجذوبت نکرده بود

پلک های بسته ات

برق زیبای گونه هایت

زیباترین منی

موج هیاهویی است ، اطرافم

هنوز هم مسحور توئم

این مدت اثیری بر من کافی نبود

جریانی است بر عبث

موج مرده ی زندگی ام

در میان تهی این زمین سرد

هنوز زیباترین منی

( آوای بدرود یه نگاه ، از یه زاویه ی جدید در مقابل پست نگاه آخر دوست خوبم در وبلاگ خواب رنگ پریده )

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 20:12 توسط آرزو |


آن روز زیبای بهاری

آن حادثه ...

آن گمراهی ...

من شکستم .

تنها از این دیار سفر کردم .

و دستانم خسته از نواختن

این آهنگ بی روح

بگذار بر تنهایی هایم چیره شوم

دنیا ...

بیش از این آزارم مده

سرنوشتم را باور ندارم

این همان غریبی است

که غرق در راه است

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 11:45 توسط آرزو |


غیر ممکن ها را انجام دادن نوعی لذت است    

                        ( والت دیسنی )

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 0:23 توسط آرزو |


از یاد برده ام لذت نون و پنیر را

از یاد برده ام روز های ساکن جمعه را

از یاد برده ام نم نم باران را

از یاد برده ام سوز پاییز را

از یاد برده ام هوای مه گرفته را

از یاد برده ام کودک فال فروش را

از یاد برده ام فضای شاد خانه را

و در نهایت از یاد برده ام یادت را

بیش از این زجرم مده

بگذار اول به یاد آورم لذت نون و پنیر را ...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 20:6 توسط آرزو |


تو شرم نمیکنی ؟؟؟

من به دنبال تو .....

تو به دنبال زندگی ات !!!!

(بخشی از اظهار وجود یک مجنون )

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 10:15 توسط آرزو


بر این باور بودم زندگی خواب های رنگینی برایم دیده .

در صورتی که در خیال باطل پرسه ی جنون آمیز داشتم .

زندگی برایم خواب رنگی ندیده بود . این من بودم که زندگی را رنگی میدیدم .

مثل داستان پسرک چشم آبی ... این بار این منم ، دختر چشم رنگی که دنیا را رنگی میبیند .

از پشت قاب کوچک روزگار می توان پی برد . زندگی رنگی نیست . آسمان آبی نیست .

خون قرمز نیست . مردم یک رنگ نیستند و من در خیال باطل بودم .

دنیا بی رنگ است . مردم رنگارنگ . آسمان کم رنگ و خون ............

شاید هنوز قرمز مانده باشد !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 20:27 توسط آرزو |


اون زمان که پدر بزرگم رفت یا بهتر بگم دیگه برنگشت من ۵ یا ۶ ساله بودم .

هنوز تصویر روشنی از بودن و نبودن نداشتم . توی تمام اون سال ها بابا رحیم بود حالا ...

حالا با نبودش با جای خالی اش شده پدربزرگ با یه سایه ی مبهم از گذشته .

پدر بزرگم سیگاری بود ومن چقدر بوی سیگار و پیپش رو دوست داشتم .

یه روز بهش گفتم بابام میگه اونایی که سیگاری اند زود میمیرن بابا بزرگ من دوست ندارم تو بمیری .

بهم گفت خانم کوچولوی زاغ من بابایی اگه سیگار نکشه زود میمیره .

وقتی رفت . منظورم همون وقتی که دیگه نبود همه گریه میکردن همه ناله میکردن دختراش

بابا .... بابا ... از دهانشون نمی اوفتاد . منم گریه میکردم نه از ترس گریه های اونا نه از فکر نبودش .

از این که روی تاقچه ی بالای سرم یه بسته سیگار نو بود میدونستم که بابا رحیم تا یه بسته تموم

نشه یکی دیگه نمیخره میدونستم که سیگار کشیدنش قانون خودش رو داره .

و در آخر میترسیدم بدون سیگارش بمیره ....

چه دورانی داشتیم با اندیشه های ناب کودکی مون ...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 11:10 توسط آرزو |


خواب گرد شدیم

خواب زده شدیم

به دنبال آرامشیم

و خسته از بی خوابی

چه کنیم با این همه خواب ؟؟

 

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 12:2 توسط آرزو |


و وقتی به اسم تو رسیدم

انگشتانم کلاسیک نواختند

سمفونی تنهایی ام را

گرچه این بار تنها تر از هر بار دیگر

مینوازم ...

تا به یاد آوری من هم بوده ام .

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 16:36 توسط آرزو |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386



پیوندها

این نه اون
567
IT for every one
زمانه ی ما
قندک میرزای آفتابگردان
نگاه بی حجاب
برگ درخت احساس
دانه
حرف های نه چندان مهم
شاخ سفید
آواز باران شنیدنیست،گوش کن!!!
شیدرخ
اینجا جهنمه...برو میخوام تنها باشم!
من کیستم؟ ما کیستیم؟
خسی در میقات
فرازمند
هرچه بخوای