تبليغاتX
content="text/html; charset=utf-8"> " href="rss.aspx" /> صدای فاصله ها

صدای فاصله ها

نگرانتم ...

نگرانتم نکنه دچار مصیبت من بشی

نکنه طغیان کنی

نکنه دوام نیاری

اون وقت من تو این ویرانه

تنها ...

نذار ... نذار ...

بذار باورهام باتو سپری بشه

بذار حس کنم زندگی بازم میشه  

بعد برو ...

برو تا باز اون ساحل قدیمی

بین من و تو یه دریچه باشه

منتظر میمونم

تا با هم ... سوار بر موج

آشیانه بسازیم

شاید آرام گیریم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 17:53 توسط آرزو |


گرچه تنها ماندیم

ولی امید میبندیم  ...

دوباره طلوع میکند آنچه انتظار داریم .

وقتی تنها تر شدیم

به دلتنگی تو امید میبندیم

شاید وقتی دلتنگ  شدی

یاد آوری لحظه های بودنت را ...

 (به یاد دوست عزیزی که امیدوارم به خاطر طرفدارانش هم که شده برگرده )

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 1:13 توسط آرزو |


امروز یکی از بدترین خبر های عمرم رو شنیدم . سه تا دختر هم دانشگاهی از جلوی دانشگاه ربوده شدند . وحشت ناکه !!! یعنی خدایی هست ؟؟؟ نمی دونم یعنی خوشی این دنیا این قدر با ارزشه؟ حتی با ارزش تر از جون آدم  های بیگناه ؟؟؟ بازهم مثل همیشه تکرار مکررات یعنی خدا میبینه اگه میبینه داره چی کار میکنه ؟؟؟ باورم نمیشه به این راحتی تیشه به ریشه های آینده مون میزنیم . یعنی اون ربوده شده های ترم پنج حقوق اگه زنده باشن میتونن خدمت گزار خوبی باشن وقتی برای جون با ارزششون کسی ارزشی قائل نیست ؟؟؟ میتونن از کسی دفاع کنند برای اعطای حقش وقتی کسی برای حقوقشون قیام نمیکنه یعنی ممکنه ؟؟؟ نمیدونم ... نمیدونم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 22:7 توسط آرزو


و این تمنای دستانم بود

دیدی ؟؟؟؟

میترسید از رفتن

میترسید از ماندن

سر مست بودم از آنچه زندگی می نامیدند

اما حالا این زندگی خواب هایم را دزدید .

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 17:4 توسط آرزو |


چه بی عدالت است این زمین

با یادگارانش چه بی مروت است این زمین

تنها ماندیم

به خود نرسیدیم

مظلوم واقع شدیم

تا درس عبرت دیگران باشیم

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 10:23 توسط آرزو |


میگفتی زندگی عادت است

به راستی راست میگفتی عادتی است قدیمی

حالا همه چیز شده عادت

میدانی ...

از تو میگویم

که با آن غم دوست داشتنی

زیبا مینویسی احساست را

دوستی هستی برای تمام اثیری ها

میدانم خسته شدی از آمدن و رفتن

روزگار چنین است

سراسر ناشکیبی است

بزرگواران در تاریخ اینگونه بودند

و تو نیز فصلی شدی در تاریخ دلتنگیهایم

و این تو هستی که میشوی سر فصل یک شعر

یک شعر به نام دوست ...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 20:0 توسط آرزو |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386



پیوندها

این نه اون
567
IT for every one
زمانه ی ما
قندک میرزای آفتابگردان
نگاه بی حجاب
برگ درخت احساس
دانه
حرف های نه چندان مهم
شاخ سفید
آواز باران شنیدنیست،گوش کن!!!
شیدرخ
اینجا جهنمه...برو میخوام تنها باشم!
من کیستم؟ ما کیستیم؟
خسی در میقات
فرازمند
هرچه بخوای