|
چشم ها را باید بست هیچ نباید دید
شاید اگر زندگی زیبا بود بخاطر شقایق ، زندگی را میشد لمس کرد اما اینجا ... نه محال است گرچه نزدیک است دیدار از روی ماه آزادی اما این غم اکنون آخرین امیدم را میسوزاند شنیدم آسمان پشت خانه ی من آبی است شاید به همین دلیل باران بر این ویرانه نمی بارد کودکان با حسرت میگریند و زنان مویه سر میدهند این است سرگذشت ما مرگ در فنا .... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 18:47 توسط آرزو |
دنبال وکیل معتبر میگردیم شاکی شدیم از این روزگار از مرام این مردم خسته بودیم خسته تر شدیم اکنون عاصی هستیم عاصی تر هم میشویم + نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 11:57 توسط آرزو |
تنها شدیم ... گریزی میزنیم به فصل اول سرگذشت بله همین جا بود ما از اول تنها بودیم + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 15:14 توسط آرزو |
میان آن کس که صمیمانه دوستش داریم و معبودی که عاشقانه می پرستیم فاصله ای مبهم وجود دارد .
هرچند این فاصله مبهم است اما به راستی اگر این فاصله نبود تمام هستی لایق پرستش نبود ؟! + نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 0:41 توسط آرزو |
پناهی برای به یاد آوردن
جرأتی برای ماندن و چند ثانیه وقت اضافه برای جان کندن ... کسی چیزی نمی پرسد وما فراموش می شویم ما مهلت روزگاریم ... شاید اگر جرأتی برای ماندن بود و پناهی برای به یاد آوردن و حتی چند ثانیه برای جان کندن....! فراموش کن بگذار مرگ از خاکسترت بروید . (نویسنده : ناشناس ) + نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 2:32 توسط آرزو |
|