تبليغاتX
content="text/html; charset=utf-8"> " href="/rss" /> صدای فاصله ها

صدای فاصله ها

گاهی نه برای بودن فضایی هست نه برای رفتن. وقتی هم که ناگزیر متنفر میشویم، محکوممان میکنند به تفکرات صادق هدایتی و پوچ گرایی!ا
کجایی صادق هدایت که همه سیاه تر از تو میبینیم فقط جرات نداریم رو کاغذ بیاریم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390 14:58 توسط آرزو |


باز جای شکرش باقیه که حالا حالا ها وقت هست تا اگه از گذشته پشیمون شدی بگی:

"کودکی کردم ... "

وقتی کلاهمو قاضی میکنم میبینم اگه گذشته نبود شاید الان یه آدم دیگه بودم. خوبیش اینه که فعلا از چیزی که هستم عمیقا راضیم....

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 16:1 توسط آرزو |


می بافم،

می بافی،

من کلاه،

تو دروغ،

هر دو بافنده ایم

من کلاه تا سرت را گرم کنم!

تو دروغ تا دلم را گرم کنی!!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 9:56 توسط آرزو |


چند ماهی بیخبری از اینجا ... بدجور دلتنگ وبلاگم شده بودم.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 11:40 توسط آرزو |


نیستم و می پندارند هستم

....

...

..

.

زنده بودن هم بسی دردسر شده!!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389 19:8 توسط آرزو |


-مگه آخرین بهانه واسه ی دلم نبودی ؟!

چند روزیه این جمله نوک زبونم افتاده و تو مغزم رژه میره.

پینوشت: کسی هست بدونه خسته شدن از زندگی و آدما چه شکلیه؟!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 12:26 توسط آرزو |


یادش بخیر ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 15:3 توسط آرزو |


دلم یه تغییر بزرگ میخواد انقدر بزرگ که حتی باورش برام سخت باشه.میخوام یه روز که از خواب پامیشم همه چی سروسامون گرفته باشه. اوضاع خوب باشه و بزرگ ترین مشکلم آماده شدن برای صبحانه باشه. میخوام اونقدر کتاب بخونم تا بمیرم.

دلم این روزا گرفته... اوضاع خوبه و من حس غم دارم فک میکنم به یه مسیر یه نواخت رسیدم که تا انتها یه شکله...

قبلا با اومدن اینجا و رفتن به فیس بوک حال و هوام کلی عوض میشد ولی الان ....

فک میکنم کم کم دارم افسرده میشم. میفهمم خنده هام الکی و دیگه صادقانه گریه ام نمیگیره. اشکام سفت شدن و طبع لطیفم رفته. انتقاد و نق نق و موقع اخبار گوش کردن فحش دادن تمام روزم رو پر میکنه.

دلم برای خودم خیلی وقته تنگ شده....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389 11:30 توسط آرزو |


یه وقتای احساسای عجیبی میاد سراغت که دلت میخواد تخلیه شن از پایین بجوشن تا به چشمات برسن. حس میکنی که رمان مزخرف عاطفی که باهاش های های گریه کنی سبکت میکنه یا یه موسیقی آروم.

اما من.....

ترجیح میدم لیدی ال بخونم ... بشینم و فک کنم و همزمان با لیدی ال خوندن حرص بخورم. آخرش هم بگم: آخیش دلم خنک شد... منم اگه جای اون بودم همین کار رو میکردم.

این روش دردی و دوا نمیکنه. فقط درگیرترت میکنه آروم که نمیشی هیچ... تازه مجبوری عذاب وجدان رمان ها رو دنبالت خرکش کنی.

P.S: خوشحالم زندگی بهتون خوش میگذرونه. خوشحالم کسی به کامنتام سر نمیزنه. ...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389 16:0 توسط آرزو |


عجیب است که شانه های آدم این همه تنها و درمانده شود. سر آخر این که مال تو نیستند و احساس میکنی که با تو بیگانه اند و کسی فراموش کرده و آن را جا گذاشته است. ...

رومن گاری

1980-1914

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389 0:37 توسط آرزو |


اسیریم!

بی زنجیر!

محکومیم!

بی تابوت!

P.S: آهنگ موج خون استاد شجریان شنیدنی است.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388 16:32 توسط آرزو |


اگر آرامش

در سرود سکوت است ...

نمی خواهم !

کاش دنیا بنای غارتگران بود !!!

p.s: پانزده خرداد 87 چیزی نوشتم که به درد الان میخوره.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388 17:32 توسط آرزو |


 از جُرمم!

 ِجرم گرفتم!

 

p.s: الهی! تو فریاد رسم باش!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 12:37 توسط آرزو |


روی آینده ام تف میکنند* فقط برای رضای خدا!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 15:55 توسط آرزو |


بر بلندای واژه ی آزادی

عاطفه نبود میان خشونت و جنگ

حلوای جوان روز پیش در کام اهل عمل

که بساطشان بوی خون میداد

شیرین بود!!!

در این جنگل هیچ دینی ایمانم را باور ندارد

آری، صلیب عیسی تقدیر محتوم تمامی تعهدهاست!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 22:13 توسط آرزو |


سرانجام این چای تلخ جوشیده

این لیوان شکسته

و آن شب پره ی مرده

مانند من است!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 22:4 توسط آرزو |


SELECTION

!NOT

ELECTION

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 17:22 توسط آرزو |


همه باید فریاد بزنیم...

     مرده باد پوپولیسم!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 17:51 توسط آرزو |


نبض شاهرگ عمرم روز به روز می زند

این روزها از سینه ام زندگی بیرون می جهد

بشنو!

روحم نا آرام از ناله های یخ زده

و تو به انتظار سجده ی من!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 20:1 توسط آرزو |


آرزو!!!

تو دیگر نخواهی خوابید!!

چون خواب را کشتی!

p.s: تلخیص از مکبث

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 15:50 توسط آرزو |


وقتی در شب محو میشوم تورا نمیبینم

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 0:18 توسط آرزو |


همیشه گناه اشک هایم دوست داشتن بود

حتی همین حالا!

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 21:37 توسط آرزو |


آفتاب بر پیکره ی مصیبت هایتان کم فروشی میکرد ؟!

یا باران!!!

چه شد که نگاهتان پاک نشد؟!

چه شد که صدایتان محکم و استقامتتان راست نشد؟!

میدانم آفتاب و باران بیش از شما مقصرند

آنها حقارت معصیت را سالها پیش بدرود گفته اند



P.S: دوست داشتم درد و دل کنم. ولی حیف که فهمیدم هر حرفی ارزش زدن نداره. هم گوش مفت کمه هم دل بیدرد!

کوتاه میگم: جدا" چه شد؟!

P.S2: شایدم یه اعتراض سیاسی بود. کی میتونه بگه نبود؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387 1:12 توسط آرزو |


من و خویشتنم به مهمانی تک نفره ی آینه دعوتیم

زندگی را میخواهم فریاد کنم

و برایتان بگویم:

سالهاست کسی را حریف دغدغه های وسیعم نمی یابم!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 19:20 توسط آرزو |


روزی با لگد نابود میکنیم آنچه با سر پنجه ساختیم *فقط برای رضای خدا!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 12:54 توسط آرزو |


گاه است که غصه ها در سماور جوش بخورند، از همدیگر بالا میروند و بر سطح آب قل میخورند. میجوشند و دل را میجوشانند، سر میروند و سرریز میشوند. دست کسی نیست.
دهان وقتی به خود می آید که باز شده است.
دل، وقتی که رو شد دستت رو است. روی رو، سفره ی دل را کی جمع میکنی، چیزی درون آن نمانده است.
در بی خودی خودت را لو داده ای، چون چشمه جوشیده ای، چون سماور سر رفته ای.
با این همه، غصه ها هستند. هنوز که هنوز است. همان سر جایشان آماس کرده اند.!!!

(محسن مخملباف)

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 10:39 توسط آرزو |


نه تلاشی برای محو تاریکی

نه نقابی برای استواری روشنی

این من بودم با هر آنچه که بود

این من هستم با هر آنچه که هستم

ایمانم بوی شیر تازه ی مادر میداد

بعد از سالها، رنگ و بو همان است!!!

حالتی از من طراحی شد

که فقط هویت بی حالت آینه را خدشه دار کرد!!!

پ.ن:این روزا یکی داره آتیش میسوزونه!!!از چند نفر پیغام خصوصی داشتم به مضمون که"آرزو!!! تو فلان روز برامون کامنت گذاشتی؟!"

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 11:31 توسط آرزو |


راهی کشف کرده ام

که برای همیشه با هم دوست باشیم

این راه خیلی ساده است:

«هرچه من میگویم، انجام بده!»

(آقای باکلاه و آقای بی کلاه)
(شل سیلور استاین)

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 12:19 توسط آرزو |


دود میخیزد از فاصله ای دور

آتشی است در این نزدیکی

سالهاست سردرگمیم، از هیچ به پوچ!!!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 22:17 توسط آرزو |


دیدین یه جا میگن:

هر چی سنگه ماله پای لنگه!!!

اون وقت یه جا دیگه میگن:

سیب سرخ دست آدم چلاقه!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 3:43 توسط آرزو |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1390

مهر 1390
اردیبهشت 1390
بهمن 1389
آذر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
فروردین 1389
دی 1388
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386



پیوندها

دانه
برگ درخت احساس
قندک میرزای آفتابگردان
نگاه بی حجاب
زمانه ی ما
حرف های نه چندان مهم
شاخ سفید
آواز باران شنیدنیست،گوش کن!!!
شیدرخ
اینجا جهنمه...برو میخوام تنها باشم!
من کیستم؟ ما کیستیم؟
خسی در میقات
درخت افرا