|
از جُرمم! ِجرم گرفتم! p.s: الهی! تو فریاد رسم باش!! + نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 12:37 توسط آرزو |
روی آینده ام تف میکنند* فقط برای رضای خدا!!!! + نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 15:55 توسط آرزو |
بر بلندای واژه ی آزادی عاطفه نبود میان خشونت و جنگ حلوای جوان روز پیش در کام اهل عمل که بساطشان بوی خون میداد شیرین بود!!! در این جنگل هیچ دینی ایمانم را باور ندارد آری، صلیب عیسی تقدیر محتوم تمامی تعهدهاست!!! + نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 22:13 توسط آرزو |
سرانجام این چای تلخ جوشیده این لیوان شکسته و آن شب پره ی مرده مانند من است! + نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 22:4 توسط آرزو |
SELECTION !NOT ELECTION + نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 17:22 توسط آرزو |
همه باید فریاد بزنیم... مرده باد پوپولیسم!!! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 17:51 توسط آرزو |
نبض شاهرگ عمرم روز به روز می زند این روزها از سینه ام زندگی بیرون می جهد بشنو! روحم نا آرام از ناله های یخ زده و تو به انتظار سجده ی من!!! + نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 20:1 توسط آرزو |
آرزو!!! تو دیگر نخواهی خوابید!! چون خواب را کشتی! p.s: تلخیص از مکبث + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 15:50 توسط آرزو |
وقتی در شب محو میشوم تورا نمیبینم + نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 0:18 توسط آرزو |
همیشه گناه اشک هایم دوست داشتن بود حتی همین حالا! + نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 21:37 توسط آرزو |
آفتاب بر پیکره ی مصیبت هایتان کم فروشی میکرد ؟! یا باران!!! چه شد که نگاهتان پاک نشد؟! چه شد که صدایتان محکم و استقامتتان راست نشد؟! میدانم آفتاب و باران بیش از شما مقصرند آنها حقارت معصیت را سالها پیش بدرود گفته اند P.S: دوست داشتم درد و دل کنم. ولی حیف که فهمیدم هر حرفی ارزش زدن نداره. هم گوش مفت کمه هم دل بیدرد! کوتاه میگم: جدا" چه شد؟! P.S2: شایدم یه اعتراض سیاسی بود. کی میتونه بگه نبود؟! + نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387 1:12 توسط آرزو |
من و خویشتنم به مهمانی تک نفره ی آینه دعوتیم + نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 19:20 توسط آرزو |
روزی با لگد نابود میکنیم آنچه با سر پنجه ساختیم *فقط برای رضای خدا!!! + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 12:54 توسط آرزو |
گاه است که غصه ها در سماور جوش بخورند، از همدیگر بالا میروند و بر سطح آب قل میخورند. میجوشند و دل را میجوشانند، سر میروند و سرریز میشوند. دست کسی نیست. + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 10:39 توسط آرزو |
نه تلاشی برای محو تاریکی پ.ن:این روزا یکی داره آتیش میسوزونه!!!از چند نفر پیغام خصوصی داشتم به مضمون که"آرزو!!! تو فلان روز برامون کامنت گذاشتی؟!" + نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 11:31 توسط آرزو |
راهی کشف کرده ام + نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 12:19 توسط آرزو |
دود میخیزد از فاصله ای دور + نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 22:17 توسط آرزو |
دیدین یه جا میگن: + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 3:43 توسط آرزو |
با نسیمی... + نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 21:33 توسط آرزو |
هیس !!! + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 0:18 توسط آرزو |
ریشه در کدام زمین استوار میکنیم ؟! + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 13:9 توسط آرزو |
این روزها ، حمله ی ناجوانمردانه ی دلتنگی + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 13:16 توسط آرزو |
در رویا به رهایی نشسته ام + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 18:24 توسط آرزو |
کافر بودم + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 19:10 توسط آرزو |
به سرزمینم باز گردانیدم + نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 12:30 توسط آرزو |
کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 13:3 توسط آرزو |
تا اینجا فقط گذشته + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 17:28 توسط آرزو |
می خواهم خانه ای محکم + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 21:44 توسط آرزو |
اگر آرامش + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 15:4 توسط آرزو |
در ترانه های بی معنی زمزمه وارم + نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 12:47 توسط آرزو |
|